پیر سبز اندیش ما رخت از جهان بر بست و رفت
راه او تا جاودانه سبز می ماند ولی
سالهای عمر خود را وقف انسان کرد و رفت
میزبانش در بهشت جاودان باشد علی (ع) 88/9/29
--------------------------------------------------------------------------
پيام تسليت آيت الله العظمی صانعی (مدظله العالی)به مناسبت درگذشت حضرت آيت الله العظمی منتظری (قدس الله نفسه الزکيه)
باسمه تعالي
« اذا مات المؤمن الفقيه ثلم فی الاسلام ثلمة لا يسدها شئ »
رحلت فقيهی متقی و عارفی وارسته و محققی کم نظير و مجاهدی نستوه و اسوه ايستادگي، شيخنا الاستاد آيت الله العظمی آقای منتظری (قدس الله نفسه الزکيه) که در آستانه عاشورای حسينی به لقاء الله پيوست را به پيشگاه صاحب العصر و الزمان، حجت بن الحسن (ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) و مراجع عظام تقليد و حوزه های علميه و ملت بزرگوار ايران و خانواده های معظم شهداء، ايثارگران و جانبازان و همه ملت های آزاده و وابستگان سببی و نسبی ايشان مخصوصاً جناب حجت الاسلام و المسلمين آقای حاج شيخ احمد منتظری تسليت عرض نموده،اميد آن که خداوند قادر و توانا و مهربان به همگان توفيق ادامه راهش را که همان ترويج از اسلام راستين يعنی تسليم در مقابل حق و عدالت که همان تسليم در مقابل کمال مطلق ذات باری تعالی باشد را عنايت فرموده و حيات و مماتمان را همراه با حب اهل بيت پيغمبر(صلی الله عليه و آله وسلم) که در طول تاريخ، هميشه با ظالمين به مبارزه برخاسته و با مظلوميت همه جانبه به شهادت رسيدند، قرار دهد.
قم المقدسه
يوسف صانعی 29/9/88
------------------------------------------------------------------------------------
به نام حنان ِ منان ، خداوند جان ، خالق بی کران
درگذشت فقیه عالی مقام ، آنکه دین به دنیا نفروخت و هم او که ایستادگی پیشه کرده بود و سبز می زیست را خدمت تمام مردم خوب و مهربان ایران و مقلدان ایشان تسلیت عرض میکنم.
او رفت و یادی خوش از خود به جا گذاشت باشد که درس عبرتی بشود برای آنانی که شاید فراموش کردند فرشتهء مرگ روزی سراغشان را خواهد گرفت و به سر وقتشان خواهد رفت
پیر سبز اندیش ما رخت از جهان بر بست و رفت ، راه او تا جاودانه سبز می ماند ولی سالهای عمر خود را وقف انسان کرد و رفت ، میزبانش در بهشت جاودان باشد علی (ع) کار کوتاه بالا را تقدیم می کنم به اندیشه سبز و راه سبز و روح سبز آیت الله العظمی منتظری روحش شاد یادش گرامی
نوشته شده توسط خیال در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت
دلم پرواز می خواهد
دلم آغاز می خواهد
من اینجا خسته و ترسان
از این کج فهمی و عصیان
از این صیادکان وحشی بی رحم
هراسانم
دلم آغوش می خواهد ، خیال ِ نوش ِ بی هوش ِ زمانی چند در پرواز می خواهد
دو دستم ساز می خواهد
من اینجا بس شنیدم از در و دیوار ، فحش و ناسزا و تهمت و حِرمان
دلم پرواز می خواهد
دو گوشم رویش آواز می خواهد
من اینجا بس خیانتها و بس جور و جفا دیدم و ترسیدم
ز گفتن ها و بعد از آن به بند ظلم نشستنها و خواندنها ز ایام رهائی ها ...
دلم پرواز می خواهد
و اندامم دودستی مهربان بهر نوازش ، ناز می خواهد
دلم آرامش ِ این باغ پر احساس ِ پر شاعر
دلم آسایش ِ مام وطن را بعد ِ از دست غریب و دوست شکستنها *
دوباره باز می خواهد
دلم پرواز می خواهد
دلم آغاز می خواهد 88/9/21
---------------------------------------------------------------------------
*من فکر میکنم سیر نزولی ایرانی از دوران صفویه شروع شد با غوطه ور شدن در خرافات و بعد هم قاجار و ... هر روز بدتر از دیروز. مردم ایران سی سال پیش انقلاب کردند تا جلوی این سیر نزولی را که گاه شیب منهنیش تند و گاهی کند می شد را بگیرند و ... حالا پس از سی سال ... کار بالا هذیانیست ناقابل از ذهنی خسته که تقدیمش می کنم به هر آنکه دلش به حال این ملک می سوزد. مانند مصدق ها و امیرکبیرها و ...سبزها
نوشته شده توسط خیال در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت
شهری تصور میکنم هر چهار وجهش سبز
بالای سر آبی
بر زیر پای مردمانش خاک حاصلخیز
وندر میانش نیز رودهایی از زلالی جامه بر تن آب
اما چه سود این شهر را میبینم اندر خواب
در پیچ پیچ گیسوان خاطری بی تاب
در بازوان خستهء باران که می خواهد بگیرد در برش کل جهان و خلقت این هست بی پایان
ولیکن نیک می داند که اینگونه نخواهد شد و با این حال،
خاطر باریدنش دیگرندارد تاب
آه ای همسایگان با من بیاویزید و در رویای من باشید ، من ...
شهری تصور میکنم کندر خم کوهی بنا باشد ...
و ندر آنجا دوستی خود بالاترین حُسن است،
این طلای در جهان حاضرم نایاب
رُکن انسان بودن انسان در آنجا بر وجود پاک بی آلایشش بنیان نهاده
هر کسی حق دارد آنجا فکرهای خود ، برون ریزد و دیگر مردمان هم گوش میارند به پیشش تا ببینند نیک او از چه میدارد سخن اما کسی بر دیگری زوری نمی بندد که حرف من شنو یا این شنو یا آن ...
و اینجا شهر هر چهار وجهش سبز
شهر بالای سر آبی
زیر پای مردمانش خاک حاصلخیز ...
شهر باغاتش پر از میوه ...
شهر دور از لحظه هایش ذره ای غصه ...
شهر خوب آرزوها
شهر ...
شهر من در پیچ پیچ گسیوان خاطری بی تاب
شهر من این شهر اندر خواب
این سرای تا جاودان نایاب ... 17/9/88
عرض سلام و وقت بخیر خدمت تمامی دوستان و عزیزان
کاره تازه ای از بنده ی شرمنده در بالا خواندید که خوشحال میشوم نظرات شمارا نسبت به آن بدانم هر چند شاید موضوعش تکراری به وسعت تاریخ شعر داشته باشد.
مرحوم تا جاودان در یادها زنده "امین پور" شعری دارد اینگونه :خدا روستا را... بشر شهر را ...ولی شاعران..... آرمانشهر را آفریدند....که در خواب هم خواب آن را ندیدند. و این فکریست که از دیر باز در ذهن بشر جریان داشته و هر روز از زبان کسی به تنوع فکری مختلفی که هر فردی دارد و نوع نگاهش بروز کرده است و امروز هم من ...
نوشته شده توسط خیال در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت
هوای حوصله ام تنگ است و این تنگی حوصله نفس کشیدن را سخت کرده و چراغ امید را کم سو ، در روزنامه خواندم سیزده آبان که نیروی انتظامی و غیره و غیره بسیج شده بودن تا جلوی تظاهرات مردمانی را بگیرند که به موضوعی اعتراض دارند در کنار جاده ای در قیام دشت فاجعه ای رخ داده که دل هر شنودنده ای از شنیدنش خون می شود و حالش خراب و آرزوی میکند که ای کاش این خبر دروغ باشد ولی می شنود از منابع موثق که نه خبر حقیقت است و شش نفر از تبار حیوانات به زنی شوهر دار که سی دوساله سن دارد تجاوز کرده اند ، این برای کشوری که داعیه اسلامی بودن دارد فاجعه است ، اگر هر روز صفحه حوادث روزنامه هارا ورقی بزنیم و نگاهی به حوادث بیاندازیم میبینیم اوضاع اجتماعی در سراشیبی فاجعه است و مرتکبان جرائم اکثر قریب به اتفاقشون دست پرورده دوران سی ساله هستند و این یعنی وای بر ما به کجا میرویم اینچنین شتابان ، چرا اخلاقیات در جامعه کم رنگ شده؟ چرا فحشا در متاهلین بیشتر است؟ چرا طلاق هر روز بیشتر از دیروز است؟ چرا مساجد خالیترند؟ چرا تجاوز و دزدی زیادتر شده؟ چرا آن مرام ایرانی کم رنگ شده؟ چرا تمام مغازه دارها از فروختن جنس نسیه معذورند ؟ چرا اعتماد ما به هم وطنمان رنگ باخته؟ چرا دولت کاری نمیکند؟ چرا حکومت به فکر درست کردن اوضاع نیست؟ چرا دروغ می گویند؟ چرا فریب می دهند؟ چرا اجناس و مایحتاج اصلی مردم قیمتش سرسام آور است؟ چرا خوردن نون پنیر گرد و اگر قرار باشد با نان سنگک آزاد خورده شود رقمی بالغ بر چهار هزار تومان خواهد بود ؟ دریای افکارم طوفانیست و حالم خراب و آرزوها نقش بر آب ، آینده شبهیست که ماهیتش مشخص نیست و "ره تاریک و لغزان است" "هوا دلگیر سرها در گریبان" است
"نفسها حبس دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دل مرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است" ...
با این همه تنها چیزی که آرامم میکند شعر است ، پس شعری تازه بخوانیم:
قد قامتی به بلندای خواب آب
پشت امامت زلفین آفتاب
دستی به شکل کاسه و
چشمی به التماس
اشکی روان ز دیده و
این لحظه های ناب
دور از تو مدتیست
که کابوس جاری است
دور از تو این جهان
به روی سرم خراب
من را تو خود
به شاهی رسانده ای
با من بمان و
دل من را مکن کباب
شب تاب ناب خواب بلند دلم توئی
دور از تو حال دلم
می شود خراب
من برکه ام
میان جنگل وحشی مقام من
لطفا کمی بپاش
به این برکه ماهتاب
قد قامتی به بلندای خواب آب
در پیشگاه چشم تو
آن گوهران ناب
88/8/3
تقدیم میم اول اسمت و عصمت چشمت که شکوهمندی هر لحظه ی با تو بودن را رقم میزند و من ... هیچ و تو نقش یاوری را داری برای رسیدن به باوری.
پ.ن.در یادداشت بالا در انتها گوشه ای از شعر زمستان اخوان را استفاده کرده ام روحش شاد یادش باقی
نوشته شده توسط خیال در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
تو گوئی استطاعت طاقت مردم در این روزها کم شده و قامت ستون صبوریشان خم شده که اینگونه جنگجویانه و مبارزه طلبانه باهم برخورد میکنند در خیابان و کوچه و بازار، زار، زار به حال این روزگار باید گریست که مردمان آن ، زیر طاق همین آسمان که ناظر محبتشان بوده دارند به هم می تازند و حق خورده شده خود را ز هم وطن و همشهری خود احقاق می کنند.چرا و چگونه اینگونه شدنش را نمی دانم ، نه دستی در علوم اجتماعی دارم که بدانم و بشناسم اجتماع چگونه است و نه دستی در سیاست و این بازی کثیف ، اما چیزی که میبینم خوشایند نیست ، که در هر روز که پیاده راه خانه پیش می گیرم شاهد جنگ و جدلهای این مردمان هستم و باید به تماشای بی اعتنائی همشهریانم به قوانین و حقوق هم بنشینم و حسرت ببرم ، که چرا ما با اینچنین قدمتی و جاه و جلالی و حکومتی که دم از دین مبین اسلام میزند و برقرارکردن مبانی اسلامی در جامعه ، باید این وضعمان باشد. آیا دو دست چسبیدن به آخرت و بی خیال حال دنیا شدن جایز است ، آیا با تو سری می شود رعایت اصول اجتماعی را فهماند ، یا باید کاری کرد در راستای فرهنگ سازی ، آیا فرهنگ سازی در شرایطی که عدم رضایت اجتماعی وجود دارد کارگر می شود؟ نمی شود... نمیدانم ... شما چه نظری دارید؟
-----------------------------------------------------------------------------
و حال شعری تازه از این بنده شرمنده که البته اگر بشود نامش را شعر گذاشت به پیشگاه نقد و نظرتان عرضه می کنم:
طاق باغ چشم تو آسمان رنگهاست
شور و حال حرفهات کاروان زنگهاست
کاروان ِ آسمان تا ابد با من بمان
صلح با تو مهربان انقراض جنگهاست ... 88/8/17
تقدیم او که بوی زلفش رسوای عالمم کرد ... باشد که تا ابد باشد
نوشته شده توسط خیال در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
دو سه روزیست که باران گاه گاه به خانه ی شهر ما سری میزند. خوش آمدی باران پائیزی.
دو سالی از روز وداع با شاعری گران مایه می گذرد یاد قیصر امین پور تا جاودان باقی.
یک سال و اندی پیش پدرم توانست با هزار قرض و وام و غیره ماشینی فراهم کند تا خانواده سه نفری ما راحت تر به این ور و آن ور برود و خب استفاده کننده اول این تازه وارد هم من بودم هم برای رفتن دانشگاه و هم سر کار عارضم خدمتتون که چند وقتی بود که احساس می کردم عصبی هستم و آرامش قبل را ندارم به این نتیجه رسیدم که این ضعف صبر باید ناشی از رانندگی در ترافیک تهران باشد و دیدن فراوان ناهنجاری های رفتاری در رانندگی که البته خود من هم جدا نیستم ولی خیلی سعی در رعایتش دارم و وقتی ناهنجاری میبینم به شدت به خودم میپیچم ، تصمیم گرفتم از تاکسی و اتوبوس و پای پیاده استفاده کنم و از این فشار فرار کنم ولی یک سئوال برایم هست و آن اینکه چرا ما هنوز نتوانستیم احترام به قوانین رانندگی را نهادینه کنیم ؟ هنوز مردم ما وقتی پشت فرمان هستند احساس می کنند در حال مسابقه دادن هستند و باید اول شوند ؟ چرا ما باید جزو رتبه های بالای تصادف در جهان باشیم؟ شاید باید کار فرهنگی انجام شود ، یا باید اعمال قانون سخت گیرانه تر باشد ، و یا حتی نیاز به آموزش مجدد داشته باشیم ، و یا شاید تمام این کج رفتاری ها از عدم رضایت اجتماعی ست ... این ناهنجاری ها از کجا نشات می گیرد به نظر شما ؟
----------------------------------------------------
تو خودت حدس بزن !...که چه حالی دارد؟
آن که معتاد نگاهت باشد
و تو یک جرعه ز چشمت را هم
به نگاهش ندهی ... ۸/۷/۸۸
شعرهای من غامضند در بیان وصف حال من در لحظه های حضور تو ، و تو چه مهربان و صبوری در تحمل من ، این شعرهای کوچک تقدیم مهربانی و صبوری تو ...
نوشته شده توسط خیال در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت
عرض سلام و ادب خدمت رهگذران از این سرا
هر چه به روز تولد خویش نزدیک تر می شوم هوای گم شدنم بیشتر می شود و حال و احوال غریبی دست می دهد ... ماه مهر ، ماهیست که در واپسین روزهایش قدم به جهان گذاشتم ... و امسال بیست و نه مهر که بیاید با یک حساب سر انگشتی ، هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز است که من به دنیا آمده ام و وقتی اینگونه به زندگی خود نگاه می کنم می بینم در این روزهای زیاد هیچ کار قابلی نداشتم در هیچ زمینه ای و این هشت هزار و خورده ای را به بیهوده گذراندم و دریغ و دریغ ... در واقع اگر مقیاس اندازه گیری زندگی را بزرگ کنیم و به سال به آن نگاه کنیم عمر کوچک می شود ولی اگر مقیاس را کوچک کنیم آنگاه میبینیم درواقع چه مقدار زمان تلف کرده ایم من برای خودم را حساب کردم و دیدم هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز (سالهای کبیسه رافاکتور گرفتم) و این تعداد روز برابر دویست و یک هزار و چهار صد و هشتاد ساعت و اگر ریزتر بشویم خواهد شد دوازده میلیون و هشتاد و هشت هزار و هشتصد دقیقه و کمی کوچکتر خواهد بود هفتصد وبیست وپنج میلیون و سیصد و بیست و هشت هزار ثانیه و این وقتی بوده که من صرف کردم که به اینجا که هستم برسم ... به کجا؟ .... به هیچ جا !! ... و از این روست که می گویم :
هوای گم شدنم هست و حال اما نیست
واین خیال ِ محال را زوال اما نیستدرون قفس اسیر و قفل قفس سنگیست
شکستن این قفل سنگی محال اما نیست
و ای کاش بشود روزی که به عمر رفته با دریغ نگاه نکنم ... کار بالا در۲۰/۷/۸۸ حوالی ساعت هفت شب پشت فرمان و در ترافیک شهر شلوغ تهران ، که ترافیکش شاید مجالی باشد برای تفکر، در خیالم نقش بست و امروز با شما دوستان تقسیم می کنم تا نظراتتان راهنمای راه باشد . عاشق باشید و موفق یاحق
نوشته شده توسط خیال در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 7:23 موضوع | لینک ثابت
تو بال شدی برای پرواز به راز
واجب شده ای برای یک حبه نماز
تو قوس غزلهای شبانم شده ای
هی چشم به ابروی بیاویز به ناز ... ۲۷/۵/۸۸
------------------------------------------------------
بیتاب خواب ناب ...
میان بازوان پر از تاب تو شدم ..
زحمت بکش بیا و مرا در خویشتن بگیر ... ۲۷/۵/۸۸
ای نگاه تو ماه در برکه تنهاییم تقدیم تو باد
--------------------------------------------------------------------------
بار دیگر دوستان ... پرواز مرد سنتور نوازاین قطعه ساز پر از راز را به اهل نیاز به درگاه ساز و آواز تسلیت می گویم ...
نوشته شده توسط خیال در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت
نگاه را ...
نگاه را ... به ضرب سنگ میان حوض شکستن غرور ماه را ...
و آه را حوالهء زمانه کردن و ...
نگاه کردن قشنگی تو در میان قاب ِ خواب ِ عکسهای روی تو ... شبیه ماه را ...
و باز آه را حواله کردنی ز روی خشم ...
جاده ...
مسیر ...
فاصله ...
راه را ...
و بازهم نگاه را ...
نگاه را به روزهای کاغذین ولی وزین ِ تَق...ویم سپردن و دوباره از جگر کشیدن مدام آه را ...
و راه را به خط به خط سپردن ... و دوباره در خیال به ضرب سنگ شکستن غرور ماه را ...
نگاه را ...
نگاه را ...
و باز خاطرِ خطور خط سطر اول از کتابی آشنا ...
و قال ِ از کتابِ اینچنین ... دلنشین ... گفته بود که او قادرُ ... قادر است او هر چه را ...
و باز آه را ...
به صبر دوختن ... نگاه را ... نگاه را ... ۲۱/۰۶/۸۸
-------------------------------------------------------------------------------------
این نگاه پر از آه به راهی که فاصله انداخته بین ما را تقدیم میکنم به آنکه لبخند ِ شیرینش تلخی کامم از زمانه را خوش میکند و نگاهش به هر ثانیه نگه مرا در می نوردد و ویران میکند و می سازد از نو ... باشد که به لطف خداوندگار باشد ...
نوشته شده توسط خیال در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت
دلگیر دیر دیدن چشمان ِ مست ِ تو
ای هست ِ هست ِ من از غوغای هست ِ تو
یک شب به خواب ِ ناب ِ چکاوک ِ چشمهای من بیا
ای رمز قفل ِ راز ِ شبانم ِ به دست ِ تو
آغشته ام به خیال ِ محال ِ بی دغدغه به تماشا نشستنت
ای دم به بازدم من تنها به قصد تو
من در غیاب قاب نگاهت هزار بار قریبم به زاری به رنگ نار
ای حس بودنم از لمس ِ دستِ تو
فتوای ِ های های ِ نگاهت ز دست کرد غزال ِ دل ِ مرا
ای هست ِ هست ِ من از غوغای هست ِ تو ۸/۰۶/۸۸
تقدیم آنکه نوش آغوشش مجال دوری ز هر قیل و قال را مهیا می کند ...
نوشته شده توسط خیال در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خیال خسته’ خاطر خراب خاک پاکم
که در صبح دل انگیز خزانی به تاریخ نه از بیستم
ماه هفت رفته
قدم بگذاشتم بر پاک خاکم
نمیدانم چگونه اینچنین شد که بهر شعر و شاعر سینه چاکم
از آن روزی که چشمت آتش افروخت تمام خویش را وقف تو کردم
تمام شعرهائی را هم که از شور تو گفتم همیشه همرهم هستند
همیشه در میان چاک ساکم
برای دیدن جادوی چشمت خرابم من خرابم همچو تاکم (تاک به معنی هلاک)
خیال خسته’ خاطر خراب خاک پاکم
برای گفتن شعر من هلاکم
تو هم گر از سرای من گذشتی
بزن دستی به نقد بر شعر پاکم
-----------------------------------------
خیال هستم متولد بیست و نه مهر ماه سال 1365 صادره از تهران
دانشجوی رشته الکترونیک دانشگاه آزاد
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY