عرض ادب
تعریفی لطیف از اصلاحات که در ماهنامه وزین نسیم بیداری خواندم را با شما به اشتراک می گذارم :
" به حرکت های تدریجی و آرام در جهت رفع ناهنجاری ها و فسادهای موجود در ساختار سیاسی و اقتصادی و اجتماعی یک جامعه انسانی گفته می شود"
این تعریف میزان بسیار مناسبی برای حرکت های اصلاح طلبانه در برابر خیزش های ویرانگر ، احساساتی و مخرب است.
حال بخوانیم کاری تازه:
خوش کرده جا میان نگاهت سترونی
افتاده در عمیق کاسه ی قلب تو آسمان
بانوی روشن شب تنهائی منی
خو کرده ای به بازی ِ نقش ماه
در بستر شب خالی ز روشنی
چون قطره های آب زلالی و پر طپش
تو اتفاق بزرگ شکفتنی 90/11/01
برای او که بهتزین اتفاق بود که افتاد
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:37  توسط خیال
|
عرض ادب و ارادت خدمت دوستان
.........................................
بانوی من
از سالهای دور با من آشنا بودی
پیمان اول را
همان روز نخست بستیم
حالا فقط
تجدید پیمان می کنیم
گاهی
گاهی به حکم شرع در خوان وزین ثبت احوال
گاهی برای دل
به ترفند نگاهی
.......................................
بانوی من
از سالهای دور با من آشنا بودی
بود ونبود
لحظه
های
شاد
منرا
می سرودی
هر لحظه ام را
در سرودی تازه و نو
هر لحظه ام را
در میان خواب و رویا
هرلحظه غم را
از درونم می ربودی
...................................................
بانوی من
از سالهای دور با من آشنا بودی
با این همه بودن میان
خواب و رویا
بودی ولی
با جسم خود
اینجا نبودی
حالا که وقت آمدن شد
ناز کم کن
بانوی از اعصار دور
با من صمیمی
کمتر غریبی
قربتت را بیشتر کن
ای آنکه مصداق نویدی و درودی 90-10-25
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چندی
پیش که یکی از اقوام مغازه فست فود کوچکی راه انداخت من هم برای کار دوم
رفتم آنجا و عصرهایم را آنجا می گذراندم و البته همچنان می گذرانم اوایل
کار اوضاع بد نبود و شرایط فروش کم و بیش رضایت بخش اما از آن زمان که دلار
و سکه هر روز قیمتی تازه به خود گرفتند و اوضاع بازار را نابسامان کردند
وضع فروش ماهم نابسامان شد و حالا چند وقتیست که رضایت بخش نیست از
خریدارانی هم که به مغازه ما می آیند و گاهی صحبتی رد و بدل می شود و از
شرایط به اصطلاح بازار آنها سئوال می کنم می بینم تنها نیستم و گویا بازار
همه دچار نوسان و رکود شده نمی دانم اجازه دارم این را از دست سیاستهای غلط
اقتصادی رئیس دولت ببینم یا نه ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:32  توسط خیال
|
بگذار
از پس هزار و اندی سال که از جنگ نابرابر تو با لشگر ظلم می گذرد به توسلام کنم و
درود فرستم ویادت کنم که زیادت یاد تو شاید سبب شود من هم کمی بتوانم از خصلتهای
تو را در خویشتن بیدار کرده پای در راه آزادگی بگذارم، و با دین، و یا بی دین
حداقل آزاده باشم همانطور که تو گفتی و همانطور که تو خواستی که آنانکه خود را
پیروان تو و پدرت میدانند و همان آنانکه خودرا رهروان راه رسول خاتم می انگارند
آزاده باشند و خود شدی معلم راه آزادگی و ما از فراز هزار و سیصد و خُردی و با
توجه به اینکه هر سال یاد تورا زنده کرده ایم اما راه و رسم تو را، ... هیهات،
حسین جان در روزگار ما "دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی" کلام حقی را و "دلت را می بویند" مبادا که آماده اش کرده باشی برای حق خواهی "روزگار غریبیست
نازنین" و ما هر روز شاهد
کشتن قناری حق با داس تهمت و افترا هستیم و دروغ کالای روز شده هر لحظه با قیمت
ارزانتری عَرضه می شود بر خلق و ما پیروان تو هر سال ده روز با تو سر می کنیم و
البته گاه فقط تو را بهانه ای می کنیم و کار را و اندیشه را بر بنای دیگری می
گذاریم و کیفمان می شود علامت کشیدن هیئت بی آنکه یادمان باشد علامت دار سپاه تو کسی
بود که به وفا شهره شد و به مردانگی شناخته و یا گِل بپاشیم به ماشینها و یاد کنیم
از اسبان غبار گرفته در پیکار نابرابر تو با صاحبان زر و زور و سینه ها بزنیم و
زنجیر ها بر کتف و پشتمان نثار کنیم بلکه اندکی از مصیبت بر تو رفته را زنده کرده
باشیم اما اگر از ما بپرسند حسین که بود و چه گفت ما چون خاموشان بی مدعا سکوت
پیشه می کنیم و بعد از این ده روز هم که همه در پی کار و زندگی خود می شوند و شاید
کمی باشند که رفتار و کردار و گفتار تورا سرمشق یکساله خود کنند بلکه در راه تو
قدم بگذارند، حسین جان در دیار ما هر سال برای تو سیران به سیران نذری میدهند و
گرسنگان دیار بازهم گرسنه می مانند، بر خوان رنگین سفرهای نذری که با نام تو و
خاندانت برگذار می شود هر سال و هر روز
مردمانی می نشینند که از فرط سیری گرسنه اند و حرص در آنان لَجام گسیخته شده چشم
دل سیر نخواهد شد و هرجا که غذای نذری باشد بر آن میشوند و میبرند و میگیرند و باز
در این میانه کسی که توش و توان به قدر کفایت ندارد بی سهم می ماند، حسین جان تو و
پدرت که شهره به ساده زیستی بودید و تو خود گفتی که برای اصلاح دین جدت قیام کردی
تا جلوی انحراف را بگیری و این ریخت و پاشها را جمع و جور کنی بیا و ببین برای تو
ضریحی ساخته اند که در آن 120 کیلو طلا و 4 تُن نقره بکار رفته و اگر حساب و کتابی
سرانگشتی کنی در میابی که رقمی می شود بیش از 11 میلیارد تومان و تو خود بگو که با
این پول چه تعداد زوج جوان را می توانستیم بر سر خانه ی بخت بفرستیم و یا چه تعداد
گرسنه را برای یکسال می شد سیر کرد و آیا با وجود بی خانمان و بی غذا و توشگان و
بی سوادان و ... باز این ریخت و پاشها لازم است ؟ مگر نه اینکه پدر بزرگ تو گفت
یکساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است پس چرا ما عبادتکده هامان چندین و چند برابر
دانش سراهامان است ، حسین جان بر ما ببخش ما پیروان تو و جدت نیستیم که ما توان
نمایندگی تو و خاندانت را نداریم ما فقط لاف با تو بودن میزنیم و اگر پاش بیفتد در
اندرون خسته خود می خزیم و بهانه ها می آوریم ...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:55  توسط خیال
|
در شب رفتن تو
آسمان می بارید
و زمین ،
غرق ادراک تن باران بود
تو به فتوای نسیمی که سر ظهر لبت را بوسید
چمدان را بستی و نشستی آرام ،
منتظر تا دم عصر
کاروانی آمد ،
تو به آن پیوستی
سفرت روشن باد
هم ره ات بلبل و گل
هم ره ات شیرینی
رفتنت طعم گسی کاشت درون تن ما
و درین تنگ بلور
و درین بازی بی وقفه تاریکی و نور
زنده مانده است هنوز
غنچه کوچک یاد
دفتر عمر گران را بستی
لحظه ها رفت به باد 90-8-11 برای خانجون و به غمگینان رفتنش
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:31  توسط خیال
|
کلاغی بر بلندای ستون آهنین سرمه ای رنگ بنای تازه سازی ایستاده بودپرو بالش سراسر خیس
تمام پهنه باز نگاهش را گرفته ابرهای طوسی تیره
می اندیشید ...
( به دوشش آسمان گویا فراوان غصه ها دارد
که چند روزیست می بارد
اگر دردی به دل دارد
اگر باری به دوشش هست
اگر بغضی
اگر فریاد تلخ و خفته ای دارد
گمانم از همین جنس دو پا دارد
که نفرتها و پستیها درون خاطرات آسمان خسته می کارد
و گرنه از من حیوان
چه کاری جز غرایز های من آید
همین
از دست این انسان دلش خون است و می بارد
ببار ای آسمان آن سان
که سیل این مردمان دون اندیشه
زیان کاران جهل و دشمنی پیشه
به خاک گور بسپارد)
همین را گفت و با برخورد سنگ کودکی شیطان به خاک افتاد
و دیگر هیچ نیندیشید
و پستی های بعد از مرگ خودرا هم نخواهد دید ...
90-8-7
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:28  توسط خیال
|
گرچه شب ژرف و تاریک و بی پایان
قلب مردمان شهر سپید
همچونان مثل روز روشن بود
گرچه تازیانه های رهزنان اندیشه
بر ستبر قلبشان می تاخت
از زمین و از زمان در دل
دردها فراوان اگر می بود
یا اگر خرمن گیسوان خوشحالی
طعمه ی داس اهرمن می شد
باز با این همه ، اینجا
گرچه کم ، گرچه بی گمان اندک ، گرچه با تلخی غمی همراه
گاه مردمان به روی هم لبخند
می زنند و می گویند
گرچه شب ژرف و تاریک و بی پایان
گرچه راه دور و بی سر و سامان
گرچه لحظه ها پر از سختی
ما ولی رهروان جنگل صبحیم
کاروانیان دشت آزادی
شهر شب را خراب خواهیم کرد
روز را دوباره خواهیم ساخت ۲۶-۰۷-۹۰
با عرض ادب و احترام از همه شما عزیزان و بزرگواران که گه گاه سری به سرای من میزنید سپاسگذارم و شرمنده ام اگر دیر به دیدارتان می آیم
سبز باشید و برقرار حق نگهدار
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:12  توسط خیال
|
در کارگه کوزه گری بودم دوش / دیدم دوهزار کوزه گویای خموش
هریک به زبان حال با من میگفت / کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
اشعار خیام بسیار لطیف و خواندنیست و گاه آنچنان آدمی را درگیر خود می کنند که تا روزها و گاه ماه ها در کوچه های خیال خیامی سرگردان می مانی بی آنکه سیر شوی یا به نتیجه ای برسی بگذریم ...
حضرت استاد یکسال بر عمر گرانبهایش افزوده شد باشد که سالها سرحال و سرزنده مارا سیراب کند
محمدرضا خان شجریان تولدت مبارک
نبودم مدتی چراکه از فشار کار فرصت سر خاراندن نداشتم ، درگیرم در گیر و دار زندگی ... بگذریم
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ... البته چند کاری نوشتم که بزودی خواهم نوشت ... تا آن روز روزگارتان سبز / پائیزتان مبارک 3-7-90
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:36  توسط خیال
|
"در این زمانه بی های و هوی لال پرست" در این ایام نیمه ابری و گاهن تمام ابری تهران در روزگاری که رنگ زمین و زمان خاکستریست من که جرات و توان رفتن سر خونه خود را ندارم و با این تفکر که راه حل چیست صبح را شب و شب را صبح می کنم اما چند روز پیش رفته بودیم طرفای غرب تهران جهت رهن و اجاره مسکن برای پدر و مادرم به هر بنگاه که سر میزدیم خانه ای با مشخصات مورد نظر ما نبود خانه ای که دو اطاق خواب داشته باشد بین 70 تا 90 متر مساحت و حوالی ده میلیون رهن و 300 الی 400 هزار تومان هم اجاره البته ناگفته نماند که ما فقط منطقه شهرک ژاندارمری را گشتیم چراکه به محل کار بنده شرمنده نزدیک بود و خوب مقصود حاصل نشد و مورد نظر موجود نبود و البته لازم به ذکر است که این خانه ای که قریب هشت سال است که اجاره نشینش هستیم را با 4 میلیون ماهی 200 هزار رهن کرده بودیم و الانه 11 میلیون داده ماهی 350 هزار اجاره میدهیم به روایتی ساده خانه خریدن که محال است اجاره کردنش نیز دارد خیال می شود و این در حالیست که افزایش قیمت در همه جوانب زندگی مشهود است ....
حالا که خرید همه اقلام خیال است
از جمله رسیدن به یکی خانه محال است
از حضرت استاد یکی دانه سئوال است
آیا خودمان را بکشیم ، این حلال است؟ 19-5-90
سبز باشید و برقرار
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 13:41  توسط خیال
|
گاه در لحظه پیوند زمین با ملکوت
انتهای افقی غرق غبار
پشت سرخی تن داغ هوا
وسط یک برهوت
در همان نقطه عطف
واپسین لحظه ویرانی تن
گوش تو می زند آرام به تقلا یک سوت
و تو می فهمی هنوز
هست در یاد کسی یاد تو...،باز...می فهمی که تو را دارند دوست
در کنار تو در این خشکی بی آب و علف
یک درخت هست هنوز
یک در خت ِ پُر توت...16-05-90
در زندگی لحظاتی هست که احساس می کنی گره ها آنقدر در هم پیچیده اند که باز شدنشان کاری غیر ممکن باشد و در زندگی لحظاتی هست که آرامش یک آغوش در سکوت می تواند راه حلی برای باز کردن تمام گره های زندگی به آدمی هدیه کند.
از آغوش و سکوتی که به من هدیه می دهی، گاه گاهی ، از تو ممنونم ای توئی که میم اول اسمت معنای زندگی من است
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:4  توسط خیال
|
یک شب بشین
کنار طپش های پنجره
هر لحظه مردن آرام نور ماه
نم نم چکیدن باران بروی بام
و رقص شاخه های سیاه را...،
نگاه کن
حالا بزن به صورت پنجره
تا باز تر شود
کم کم نفس بِکش...،
شریانهای سینه را
خالی زبغض و کینه و غمها و آه کن
امشب هوای نیمه مرداد گرم نیست
لیوان ، شراب تازه...،
کمی هم گناه کن
دنیا به وسعت یک نقطه کوچک است
بنگر به آسمان وسیع و ستاره ها
دریای گُنگ و همه اعجاز واره ها
لذت ببر و زمان را تباه کن
حالا تمام محملات گفته من را سیاه کن ... 04-05-90
==============================================
گاهی
به هیچ میرسم از هرچه فکر کردن است، چند وقتیست که ساعت کاریم شده از هفت
صبح تا یازده شب دو جا کار میکنم که شاید بتوان بر اوضاع اقتصادی پیش آمده
تسلط یابم که البته نمی شود حالا برای خودم دیگر کمتر وقت دارم نه تنها
برای خودم که برای همسرم پدرم ماردم خانواده ام و تمام این دویدنها نه برای
داشتن چیزی بیشتر از این که برای حفظ همین که هست انجام می شود...گاهی به
هیچ میرسم از هر چه فکر ...ماندم چگونه باید ادامه داد این زندگانی پر پیچ و
پر طپش را...!راستی تا حالا فکر کرده ای که نزدیکترین ستاره به ما بعد از
خورشید چند میلیون سال نوری فاصله دارد و یا اندازه یک اتم هیدروژن چقدر
است نکند بر روی یک اتم هیدروژن هم زندگی وجود دارد و نکند در بی نهایت
عالم پندار در این وسیع بی کران ، آسمان ما تنهائیم ...نکند اینهمه ، همه
هیچ است و ما در هیچ میپیچیم ...!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 12:23  توسط خیال
|